گرگ ها را به چرا بردن
"گرگ" در اينجا استعاره ايست از نيات و رفتارهاي پليد هر يک از ما. چوپان گرگها ضمن احترام به شخصيت تک تک افراد، تنها اين پليدي ها را به چالش مي کشد. پليدي هايي که ممکن است هر يک از ما در عين بزرگواري به آنها آلوده شويم.
من عاشق شده ام
نمایشگاه کتاب رفته بودم که یکی مثل اونو ببینم. روز اول که دیدمش بیشتر از نیم ساعت نگاهش کردم: از دور دورا، از نزدیک و حتی خیلی نزدیک. اصلا مهم نبود که بقیه چه جوری منو می پاییدن؛ من باید نگاش می کردم. نتونستم باهاش صحبت کنم و صد حیف که یکباره در انبوه جمعیت گم شد.
روز دومی هم که نمایشگاه رفتم برای اون بود خداخدا می کردم که دوباره ببینمش:
خدایا اونو دوباره همونجای قبلی دیدم!
اینبار نتونستم خیلی ببینمش. آمادگی لازم رو نداشتم. این نیز بگذرد، اینو گفتم؛ چشامو بستم و یکراست اومدم خونه. روز خیلی سختی رو گذروندم.
روز آخر نمایشگاه بود و من دیگه باورم شده بود که باید فراموشش کنم. قرار نبود برم، اما نمی دونم چی شد که خودمو اونجا دیدم. خلوت تر از روزهای قبل.
یعنی می شد یه بار دیگه...
اوه نه پسر خیالاتی شدی، دست بردار.
باور می کنید؟
این بار هم دیدمش. در حال خارج شدن از نمایشگاه بود. باید کاری می کردم.
همونجا نگهش داشتم، ببخشید...
اینبار زل زدم بهش، خیلی دستپاچه: اشتباه نکرده بودم.
باد شدیدی تو نمایشگاه شروع به وزیدن کرد، هر کسی به گوشه ای می دوید. اولش گرد و خاک و بعدش بارون. اما من ککم نمی گزید، حالا دست اون تو دستم بود: نیم ساعتی می شد.
حالا دیگه می تونستم نگاهش کنم، باهاش بخندم. حتی نگاههای کنجکاوانه دیگران برام بی معنی شده بود.
از در غربی خارج شدیم، هنوزم بودند کسایی که داد می زدند ونک، رسالت، سید خندان...
خونه که رسیدیم خیس خیس بودم.
حالا من بودم، اون و تنهایی.
آه ای عشق من، کتاب من!