گرگ ها را به چرا بردن - Çêrandêni Guran
"گرگ" در اينجا استعاره ايست از نيات و رفتارهاي پليد هر يک از ما. چوپان گرگها ضمن احترام به شخصيت تک تک افراد، تنها اين پليدي ها را به چالش مي کشد. پليدي هايي که ممکن است هر يک از ما در عين بزرگواري به آنها آلوده شويم.
سایتهایی از نوع دیگر!
به موضوع بالا ارتباطی نداره اما این سایت رو هم ببینید:
روستای رودکی!
اینم عکس روستای مردم دربندی، محل تولد رودکی، "چوپان گرگها":
بهترین سایت حال حاضر ایران
آخه عزیز دل برادر بهترین سایت از چه نظر، رو کدوم موضوع و ...
این جستجوها به آخرین شاهکار من در سال ۱۳۸۳ منتهی می شود:
ترک عادت موجب مرض است!
تجربه های نادر!
به خاطر این موضوع شاید خوابم نبره!
به روسپیان می مانم!
تمام روز
خسته
سردرگم
پريشان
غرقهی كابوس و تب
در احتضار «نبودن»
نفس میريزم و نفرين
شب كه بيايد اما،
پيراهن بيداریام به تن كرده
خزيده به آغوش گرم تيرهگی
و لب بر لب سكوت
شرم و شهوت «بودن» را
برهنه میسازم.
"شادی بیان، دوهفته نامه فرهنگی فروغ"
نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و اینترنت
البته سایت دکتر توکلی استثنا بود و ایشان در سال ۱۳۸۰ نیز سایت داشته اند!
شما هم ببینید: اینجا
امیدوارم این توجه به اینترنت یک بحث موقتی نباشد!
زندگی همینه، برو خوش باش!
هر چند که این روزها خیلی ناخوشم و به قولی زندگی به من فشار آورده، اما به قول سلیمان، این نیز بگذرد، برو خوش باش.
من، مجرم، آی تی، شیطون و پشم
سلام استاد،
امیدوارم که سال خوبی داشته باشید.
پلیسها میگن که "مجرمین همیشه به محل وقع جرم بر می گردند" بنابراین من هم امروز به سایت دانشگاه سر زدم. برام جالب بود که دانشگاه دوره فراگیر فناوری اطلاعات برگزار خواهد کرد.
اما حیف که من در سایت دانشگاه ذره ای استفاده درست از فناوری اطلاعات ندیدم. باور کنید هر گوشه اش یک جوره و اصلا گویا مبحثی مانند "معماری اطلاعات" درباره این سایت چیزی شبیه پشم بوده است.
فونتهای عجیب و غریب، فریمهای تو در تو، تصاویر زشت و بی ریخت، گرافیکهای بی ربط به موضوع و از هم گسیخته و ...
شیطونه میگه بیام این ده، دوازده میلیون طراحی سایت رو از جیب مبارک بدم و یک سایت دسته گل تحویلتون بدم اما باز همون شیطون میگه که "مدیریت و فهم آی تی" چی میشه؟ اونو با چقدر میشه درست کرد؟
در توانایی های شما شکی نیست. امیدوارم دانشگاه در سایه مدیریت شما روز به روز بهتر شود.
این حکایت روستای من است و من "دهاتی" ام.
بیرون را نگاه می کردم، به دیوار تکیه داده بود و با خود حرف می زد. کمی آنطرف تر هم بقیه نشسته بودند. تخمه می شکستند! چند گوسفند بع بع کنان گذشتند. الاغی آمد و از رودخانه آب خورد و رفت. صدای واق واق سگی نیز می آمد. آنها گویا تمام این صحنه ها را نمی دیدند و یا آنقدر برایشان تکراری است که جلب توجه نمی کنند. یکساعت به حلول سال نو مانده بود.
درون خانه ما غوغا بود اما. بچه ها این طرف و آن طرف می دویدند، گویا چند تا "سین" کم داشتند. مهران چند تا "شین" و "غاف" هم آورده بود و شادی هم مدام ساعت را اعلام میکرد: 50 دقیقه مانده.
دوباره بیرون را نگاه کردم، آنها هنوز همانجا بودند. شادی داد زد: نیم ساعت مانده. مادرم به بچه ها گفت: لحظه تحویل سال هر جوری که باشید تمام سال را اونجوری خواهید بود. مهران فیگور گرفت و داد زد: پس من امسال بروسلی می شم. شادی هم گفت: مامان خوشگل شدم. میثم خندید. من چیزی نگفتم.
بیرون را نگاه کردم، آنها هنوز هم آنجا بودند. دور سفره نشسته بودیم، آغاز سال 1384 شمسی. صدای مجری بود که با هیجان این کلمات را گفت. همهمه بچه به پا شد و روبوسی کردیم.
سر و صدا که کمتر شد، بیرون را نگاه کردم. خدای من آنها هنوز هم آنجا بودند. شاید آنها نمی دانستند که سال دیگری آغاز شده است. اما نه! هر خبری حتی اگر سری هم باشد خیلی سریع بین تمام مردم روستا دهن به دهن می شود.
چرا آنها هیچ کاری نمی کردند. حتی ...
خدایا آنان را چه شده است، چه بر سر مردم روستایم آمده است. آنها گویا نمی خواهند حتی برای اندکی کوتاه هم که شده شادی کنند، بخندند!
من نامحرمشان شده ام، من را از خود نمی دانند و از بودن با من گویا خجالت می کشند. اصلا چرا غریبه ای آنها را در این وضع ببیند؟
گویا فراموش کرده اند که من هم زمانی با آنها و در میانشان بوده ام، کفش پلاستیکی پوشیده ام، در برف و سرما مانده ام و دستانم از سرما پوست انداخته است! با آنها خرمن کوبیده ام، نان و ماست خورده ام.
گویا فراموش کرده اند که از ترس و سرما خرمن کاهشان را خیس کرده ام و صدای زوزه گرگ ها من را به خانه فراری داده است. گویا فراموش کرده اند که با آنها بازی کرده ام: چکلی، لمپر، گیز، دز دز.
با آنها رقصیده ام. کتک زده ام و چه بسیار کتک خورده ام. در چادرهاشان خوابیده ام و صبح ها با صدای همهمه گله از خواب بیدار شده ام و صورتم را در آب سرد چشمه شسته ام. گویا فراموش کرده اند که دخترانشان را بوسیده ام. گویا ...
و شاید من فراموش کرده ام همه چیز را. مهندس شده ام و پایتخت نشین. پیتزا می خورم و درآمدم ... دیر به دیر به روستا می روم و با دختری از آنها ازدواج نمی کنم. اما نه!
اما نه! مهدی عزیز، درست است که تو عوض شده ای اما آنجا را و آنها را فراموش نکرده ای. آنها بریده اند، صفا و سادگی را باخته اند. فشار اقتصادی آنها را گیج و مبهوت کرده است. و این اوضاع مردمانی است که باغهای وسیع سیب دارند و گله های گوسفند! وای به حال مردمان روستاهایی که نه باغ دارند و نه گوسفند.
مهدی عزیز، تو از آنانی و فراموششان نکرده ای. آنها از همه نارو خورده اند. تلاش می کنند و جامعه به آنها نیازمند. اما نگاهها با آنها تغییر نکرده است و همچنان "دهاتی" نگریسته می شوند. فرقی نمی کند که بچه هایشان بالاترین ضریب هوشی را داشته باشند و رتبه های دو و سه رقمی کنکوری داشته باشند، آنها "دهاتی" اند. فرقی نمی کند که بهترین سیب صادراتی را دارند، سیبها که تمام شود، آنها "دهاتی" اند.
و تا "دهاتی" اند، آب و برق و گاز که حقشان است، برای "دهاتی" ها برده می شود. آه، کاش می توانستم تمام فریادهایم را یکجا صدا بزنم و با همان فریادها تمام شوم.
کاش می دانستند که دوستشان دارم و برایشان بارها گریسته ام. کاش می دانستند که امسال با دیدنشان خون دل خوردم و طاقت نیاوردم و زود برگشتم. کاش ...
آری این حکایت روستای من است، دربندی ژور و حکایت هزاران روستای دیگر.
اما اوضاع خیلی هم خراب نیست، هنوز هم بچه ها با من می خندند، حتی آنها را که نمی شناسم. آنها مهدی صدایم می کنند. بادکنکهاشان را می ترکانم و با آنها بازی می کنم. من می توانم برای آنها کاری بکنم، آنها که دوستم دارند.
پدارن و مادرانشان نیز مرا دوست دارند. ما تنها زبان یکدیگر را نمی فهمیم. چه بسیار کسان که زبان یکدیگر را فهمیده اند و با هم ارتباط برقرار کرده اند. ما هم می توانیم.
اینها همه حل خواهد شد. روستای من آباد می شود و همه روستاها. روزی خواهد آمد که "دهاتی" معنای واقعی خود را خواهد یافت و ما به "دهاتی" بودنمان افتخار.
آیا کار سختی است؟ سخت آری اما غیر ممکن، هرگز. مهدی عزیز تو می توانی، کلاس پنجم که بودی معلم کلاس را عوض کردی! انقلابی بود برای خودش. بچه های کلاس با تو به کوه زدند و عصر همان روز فاتحانه به روستا برگشتید در حالیکه آوازه کارتان بین "شهریها" پیچید.
الان هم می توانی،
الان هم می توانید.
آری ما می توانیم.
آه که ما چقدر کار داریم، هزاران گرگ است که باید به چرا برد.