به گذشته که نگاه می کنم، شور و هیجانی را می بینم که در من بود، دنیایی شیرین را می بینم و هزاران خاطره را. اما همه چیز خراب شد. من مقصرم. آیا می توان از ابتدا شروع کرد؟ تئوری این را می گوید اما در عمل چه؟
پشیمانم!
شما موفقیت رو در چی می دونید؟
"سخت کوشی، دانش، عشق، خوش شانسی، ..."
تو پاور پوینت کوتاه زیر پاسخ این پرسش رو ببینید. عالیه!
http://karmania.govashir.net/archives/success.pps
منبع:
وبلاگ شهرام ثبوتی پور
زندگی يک مبارزه واقعيست و مبارزات واقعی هرگز آسان نيستند. چقدر برای زندگی آماده ایم؟
بزرگی عشق به ظرفیت ما بستگی دارد!
خیلی مهمه که عاشق شدن و معشوق بودن رو تجربه کنیم. عشق نه یک بار نه دو بار که چندین بار به سراغ ما میاد. عشق شور و احساسی درونیست که گمشده خود را می جوید. گاهی در وجود یک مرد تجلی می یابد، گاهی در وجود یک زن، در وجود یک گل ... و ما را عاشق آن می کند.
"زن و مردی عاشق هم بودند اما به هم نرسیدند و وصال حاصل نشد. چندین سال بعد یکدیگر را دیدند در حالیکه هیچ علاقه ای به هم نداشتند و عشقی!" آری، عشق در آنها نمرده بود بلکه آنها عشق را این بار در وجود یکدیگر نمی یافتند.
ما چون می خواهیم عاشق می شویم. این خواستن و پذیرفتن عشق با تمام رفتار و کردار ما ظرفیت می یابد، بزرگ می شود، کوچک می شود و یا اصلا نیست و نابود می شود.
شخصیتها متناسب با بزرگی خود عشق را تجربه می کنند. یکی عاشق گاو می شود {همان فیلم معروف} و دیگری عاشق خدا. پسر خردسالی که در کودکی به پفک نمکی عشق می ورزد، بزرگ که می شود عاشق دختری می شود با او ازدواج می کند این بار عاشق همسرش می شود.
کمی بعد تر عاشق "دوست داشتن" می شود و ...
اگر بازهم بزرگ تر شود می فهمد که همه اینها عشق به "دنیا"ست. پس از آن معنویت را می جوید آرامش روی و معنوی را و ... به خدا می رسد. اینجاست که تمام عشق های قبلی زن، مال، مقام و ... وسیله می شوند برای رسیدن به خدا. آنها را دوست دارد چون در رسیدن به عشق اصلی کمکش می کنند.
این بزرگ شدن تناسبی با سن ندارد. ممکن است شخصی در همان خردسالی بزرگ شود چون علی (ع).
آری، بزرگی عشق به ظرفیت ما بستگی دارد.
بابا به خدا من هنوزم دهاتی ام!
این چند روزه تهران خیلی برف بارید. یاد برف های سنگین روستام افتادم. یادش بخیر با بچه سر می خوردیم پایین بیشتر از صد متر تازه اونم با کله!
رودخونه که یخ می زد دیگه راهی نداشتیم. به یخ که می زدیم تا بریم اونور آب، یخ چکمه هامونو می برید، پلاستیکی بودن!
من که اینکاره نبودم ولی دوستام می رفتن شکار کبک. چند بار که رفتم حسابی یخ زدم. فکرشو بکنید که برای گرم کردن پاهامون با چکمه تو آب رودخونه می رفیتم.
یک کبک بی زبون که می پرید ده بیست نفر دنبالش بودیم. کافی بود دو یا سه بار بپره، بعدش مال یکی از ما می شد!
آخ که چقدر از تپه ها بالا و پایین می رفتیم تو اون سرما. وای جورابای پشمیم یادم اومد. مادرم بافته بود، همینطور دستکشامو!
وقتی خونه می اومدیم که آب تو دماغمون هم یخ می زد. کلاس پنجم که بودم یکبار دستام از سرما پوست انداختند، آخه تو یخبندون گیر کرده بودم!
تو این روزهای برفی گرگ زیاد دیده می شه!
کاش بتونم یکبار برم و همین صحنه ها رو دوباره ببینم: خود خود یخ زدم رو یک باره دیگه ببینم و کیف کنم!
ولی حیف مردم اونجا فکر می کنند حالا که من مهندس شدم و تو شهرم، دیگه نمی تونم مثل قبل باشم، مثل اونا باشم. دوستام، هم کلاسی هام خیلی مراعاتمو می کنند.
بابا به خدا من هنوزم دهاتی ام!
"به یادتم روستای من: روستای دربندی ژور، شهر درگز، شمال خراسان رضوی"
اگه درباره عشق بنویسی، متهم ات می کنند، اگه عاشق بشی دیوانه ات می خوانند، اگه ... بگذریم. من و مهدی همدیگه رو دوست داریم و به هم عشق می ورزیم. مگه نه آقا مهدی؟
روی برف هم رد پای گرگ ها هست هم آدم ها. رد پای گرگ نشون میده که یک گرگ اینجا بوده اما رد پای آدمها، نه. رد پا ما آدمها فقط نشون می ده یک موجود دو پا اینجا بوده.
اینکه اون موجود دو پا واقعا آدم بوده یا گرگ به مفهوم کلمه، مشخص نیست. فکر و عمل ماست که مشخص میکنه کی هستیم!
ما باید به عنوان یک انسان به یکدیگر احترام بگذاریم مگر آنکه خلافش ثابت شود.
خلافش که ثابت شود، خیلی از ما چرا رفتنی می شویم!
اینها خود عشق نیستند اما لحظاتی اند که عشق در آنجا جاریست. آیا بدون دیدار این لحظات خلق می شوند؟
آری دیدار عاشق و معشوق است که این لحظات را ماندگار کرده است و خاطره انگیز!







پیرمردی خندان شبیه راننده های چاق آلمانی، قبل از میدون ونک داد زد تجریش و منم که داشتم از سرما یخ می زدم پریدم تو فولکس واگن.
همه مسافرهای اون و بقیه که تو پیاده رو بودن با تعجب ما رو نگاه می کردند.
برای خود من هم عجیب بود. در یک فولکس واگن همیشه باز بود و مسافرها به راحتی سوار و پیاده می شدند، با شکلات هم البته پذیرایی!
پیرمرد می گفت روزی یکبار میاد میره تجریش و بر می گرده. تو اون جمع یک نفر ویلون بدست هم بود که سازش و کوک کرد و "ی دل میگه برم برم ... ".
چه پیرمرد با صفایی بود!
من پارک وی پیاده شدم!