منشی مدیر عامل
شرکتی فعال در زمینه ... به یک منشی خانم با ظاهری آراسته و روابط عمومی قوی ترجیحا ... .
نمی دانم چرا بره های این داستان تکراری قدری تامل نمی کنند. بسیاری از این آگهی ها همان زوزه گرگ هستند اما بره ها گویا گوش شنوایی ندارند و به امید یافتن کار ... .
این گرگ ها را باید به چرا برد. چوپان گرگم آرزوست!
شب از نیمه گذشته، حتی جیر جیرک ها هم خواب رفته اند. تنها رود است که ترانه سرایی می کند و ماه، رقص امواجش را نورانی. ترانه رود در این سکوت چه روح افزاست اما من نمی دانم به چه فکر می کنم. اصلا چرا باید آن نیمه های شب همنشین رود باشم.
این آب همچنان می رود و می رود تا جایی که دیگر ما آدمها نمی گذاریم و سد راهش می شویم. نمی گذاریم به معراج برسد. آه که ما قطره ها را از رسیدن به دریا باز می داریم.
برای همین است که گاهی قطره ها طغیان می کنند و سیل می شوند تا ما سدی در راهشان نباشیم. ما هم گاهی طغیان می کنیم، سیلی خروشان می شویم و هر آنچه در مسیرمان قرار می گیرد را ... .
اما ...
معراج ما کجاست؟ دریای ما کجاست؟ ما قطره ها به دنبال چه هستیم؟
مشهوری گفته است:
از اینکه من کاشتم و دیگران برداشتند، گله ای ندارم. پشیمانی فقط وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکند.
من که دهاتی ام به این فکر می کنم چه بکارم تا دیگران برداشت کنند. مقاله نوشته ام، کتاب نوشته ام و به خیلی ها مشاوره داده ام اما همه اش به خودم می گویم دهاتی اینها کافی نیست! تو باید گرگ ها را به چرا ببری. آری لازم نیست به کوهستانهای زادگاهم برگردم، همینجا و دور و برم گرگ های بسیاری دهان باز کرده اند. بسیاری از ما گرگ شده ایم، عاطفه ها را دریده ایم و حرمت ها را. ...
من راه تو را بستم، تو راه مرا بستی
امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم
من هم چون آن کاج تنها شدم!
کاج من، کاج تنهای من سالهاست که به خوبی نمی بینمت. یعنی درست از زمانیکه اومدم اینجا تا مهندس بشم! "م ه ن د س" که شدم اما ... .
همیشه با خودم می گفتم مرخ من همیشه تنهاست. سالهای سال است که تک و تنهاست حتی خیلی قبل تر از حاج ابراهیم پدر بزرگم هم اینجا بوده، چقدر صبور است!
من آنجا تنها نبودم. اوه کلی چیزها دور و برم بود و کلی دوست و رفیق. حتی اگر آنها هم نبودند بار هم تنها نبودم چون من آنجایی بودم که باید می بودم.
حالا من هم تنها شدم مثل تو اما دورتر از آنجایی که دوستش دارم، آنهایی که دوستشان دارم و تو که همیشه دوستت دارم.
تو تنها کاج (مرخ) آنجا هستی، اما درختان سیب هنوز کنارت هستند، آب چشمه کمی آن طرف تر از کنارت می گذرد، آبشار باغم را می بینی و سیم خاردار دورش را.
تو تنهایی اما هنوز وز وز بادی در گوشهایت است که قبلا هم بود، دود آتش ناری، پیشین و اوار همان مردم چشمانت را می سوزاند. اما من اینجا حتی درون جمع هم تنهایم.
آخرین بار من و شادی کوچولو آنجا بودیم، مهران هم بود. شادی الان کوچولو نیست، مهران هم مردی شده است. آخرین باری را که در سایه ات خوابیدم، قارمه خوردم و آب دوغ خیار هنوز در یادم هست.
ولی من آنجا خواهم آمد و درست روبرویت روی آن تپه کلبه ای خواهم ساخت تا هر روز صبح ترا ببینم و خودم را!